تبليغاتX
زنبور

زنبور

دل نوشته ها

چندین هزاران سال شد، تا من به گفتار آمدم.




شما بگید حقیقتا یعنی چی؟

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:51 توسط محمدرضا ابراهیمی | |

سلام

به کشداری و زیبایی فروردین.

ایده زنبور یک نگاه خاص به اطراف از دریچه نگاه دیگری است. دیگری که من زنبور صدا می کنم. و گاهی ممکنه این دیگری خود من باشم. مهم جای گرفتن در قالب دیگرانه. شاید این نوع نگاه و نام گذاری بی تاثیر از کتاب شعر (کوچه) نوشته محمد رضا عبدالملکیان نباشه.

به هر حال تا وقتی که من ذهنم درگیر این زنبور هست دوستان نوشته های نیش دار و نوش دار منو تحمل کنن. دوست دارم شعرهای (زنبور) حسابی نقد بشه شاید روزی ماحصل پختگی اون رو تونستم به دست چاپ بسپارم.

 

در یک ردیف و قافیه با دیگران یکی است

شش ضلع ِ خانه اش، مجاور دیوار بی کسی است.

زهری است این عسل ِ زرد بی مرام

نیشش به جان من و نوش آن حرام.

 

 

زنبور. کارگر سر به راه و رام.

درگیر قبض و قسط و جریمه صبح و شام

نق می زند به زن و بچه و خودش

شاکی ِ روزگار و بدهکاری مدام.

 

 

زنبور. خسته تکرار ِ آمد و شدن است

پشت چراغ قرمز ِ اجبار، ماندن است 

طغیان ِ بی ثمری است، کنار زدن

تا هست، چاره ناچار راندن است.

 

زنبور. در به دری را به جان خرید

یک قرص نان، سیصد و پنجاه تومان، خرید

از پیشنهاد ِ کوچک ِ آغوش ِ گرم گذشت

آغوش درد را به بودن ِ انسان خرید

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:27 توسط محمدرضا ابراهیمی | |

سال ۱۳۹۱ را صمیمانه تبریک می گم. آرزوی سلامتی و شادی برای همه دوستای وبلاگیم دارم.

زمستانی نمانده

وقتی که صدای پای بهار

اینچنین استوار

کوچه را پر کرده است.

هفت سین را به شهادت می گیرم

همیشه سبز خواهم ماند.

 

 

حالا که زمستانی نیست و نوروز وقت تغییره و وبلاگ هم بدون اسم نمیشه و من همیشه از گل وجود دوستان نوش می کنم و عسلی اگر در شعرهام هست از شهد شیرین معرفتشان است ......

زین پس نام این وبلاگ

 «زنبور» است.

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:41 توسط محمدرضا ابراهیمی | |

خواب این تک ستاره

تعبیر عاشقانه ای ندارد.

اما گریزی از خواب دیدن نیست.

تعبیرش برای حاشیه نویسان داستان زندگی.

ترس های من در میان سطر سطر این شعر گنگ نهفته است،

مثل ترس بیداریت وقت بوسیدنش در خواب.

تجربه یکی است از خیلی!

نقل دادگاه و کتمان و عذاب است.

تقصیرش گردن بازیگران رمان زندگی.

سخن جربزه است و خربزه،

هر که جربزه دارد، پای لرزش هم می نشیند!

۹۰/۱۰/۳۰

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:16 توسط محمدرضا ابراهیمی | |

شاعر مرا بخوان.

این جمله های توست،

حس های مرده من است.

خوش ها و ناخوش من است از دهان تو.

من در سکوت خود، آرام با تو حرف می زنم،

فریاد کن مرا.

این کوکهای بر دهان روح جان بر لبم رسانده است.

جای تمام دهان دوختگی، آزاد کن مرا.

بر موج نامنظم این واژه های سرد

غوغای آتش است.

گاهی اگر گرفت پر احساس یک نفر،

کامش زیاد.

اما اگر نشد

این جام آتشین

نوش من و تو باد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:48 توسط محمدرضا ابراهیمی | |

Design By : Night Melody